ماجرای پرز های فرش و دل و روده برادر!

به گزارش مجله آزمون اول، طوری از مواد اولیه فراوری شیشه برایم صحبت می نماید که انگار من هم با آن آشنایی دارم. پرسش های زیادم میان حرف هایش، مدام رشته کلامش را قطع می نماید. راستی بگویم که منظورم از شیشه، شیشه در و پنجره نیست. ماجرای گفت وگوی من با یک فراوریکننده و آشپزخانه دار ماده مخدر صنعتی شیشه است. ماده مخدری که وقتی حرفش میان چند معتاد پیش می آید، همه سرشان را به یک نشانه ای تکان می دهند، نشانه ای که نمی دانم معنایش چیست؛ تاسف، حسرت، بدبختی، فلاکت یا....

ماجرای پرز های فرش و دل و روده برادر!

روزنامه خراسان در ادامه نوشت: آقای آشپزخانه دار که حالا بهتر است بگویم آشپزخانه دار سابق، از ماجرا های خودش و فراورینمایندگی شیشه برایم می گوید. ماه قبل 40 ساله شده و اکنون مدتی است در پاکی به سر می برد. با او که وقتی مقابلم می نشیند بسیار مرتب و آراسته است، در یک مرکز ترک اعتیاد همکلام می شوم.

در تهران شیشه سازی را یاد گرفتم

آن موقع برای این که آشپزخانه خودم را راه بیندازم، برای یادگیری فراوری شیشه به تهران رفتم. فراوری شیشه طوری نیست که بگردد روش ساخت را شفاهی و با گفتن یاد بگیری، حتما باید مدتی را شاگردی می کردم تا به طور عملی کار را یاد بگیرم. چند نوبت و هر بار دو هفته یا یک ماه را در تهران می ماندم و از یک نفر که به اصطلاح دکترا داشت وچند نفر دیگر که در این کار وارد بودند روش فراوری را آموختم.

البته تا جایی که خبر دارم همه آن ها باطل شدند (یعنی اعدام شدند) سپس در مشهد در یکی از محله ها آشپزخانه فراوری شیشه راه انداختم. آن موقع شیشه را از قرص تبدیل می کردند، یعنی هنوز اف (یکی از مواد اولیه فراوری شیشه) نیامده بود.

این اواخر بود که اف از پاکستان و افغانستان به داخل قاچاق می شد. این جا هر کسی که آشپزخانه داشت، شیشه را از اف فراوری می کرد، چون تهیه اف از قرص خودش چند مرحله داشت که هرکسی آن را بلد نبود.

کار را در تهران یاد گرفتی و تصمیم گرفتی این جا آشپزخانه بزنی؟ چقدر سرمایه می خواست؟

آره، اون موقع (4-3سال قبل) قیمت هر کیلو اف 15 میلیون بود و الکل و استون و بشر و لوازم دیگه ای که احتیاج داشت در مجموع حدود 25 میلیون می شد، یعنی من و دوستم که با هم کار می کردیم در اول کار 25 میلیون برای آشپزخانه هزینه کردیم...

الان احتمالا دیگر نمی گردد آشپزخانه شیشه راه انداخت...

بعید می دونم با پلیس الان بشه آشپزخانه راه انداخت. ضمن این که شنیدم حالا شرایط با اون زمان فرق نموده و تمام مواد اولیه در افغانستان کار می شه و فقط آب میاد داخل ایران. این جا فقط یک پخت می زنند و شیشه در میاد، این جا فقط سنگ اش را می زنند... (این توضیحات او به درد من و شما نمی خورد. من هم در مصاحبه آن را فقط می شنیدم. اما ظاهرا مواد اولیه این ماده لعنتی در کشور همسایه فراوری می گردد)

بعد از این که شیشه فراوری می شد برای پخش مشکل نداشتید؟

نه بابا! اون موقع چند نفری بودند که باهاشون کار می کردیم. همه هم این رو می دونن که این ساقی های لعنتی همواره و توی هر محله ای هستن.

پول رو بعد از فروش جنس ها از پخش نماینده ها می گرفتید؟

آره خب، روال خاصی نداشت. با هم حساب و کتاب داشتیم. به هرحال کاسب بودیم!

وقتی یک نفر شیشه مصرف می کنه دقیقا چه اتفاقی میفته؟

وحشتناکه آقا. عجیب آدم رو می بره توی توهم و خیلی مخربه. یک طوری روی مغز اثر میذاره که به یک چیزی کلید می کنی. مثلا یک نفر بعد از مصرف به پرز های فرش گیر داده بود، از شب تا فردا صبح بدون توقف پرز های فرش رو کشیده بود. صبح آمدیم دیدیم یه عالمه پرز فرش جمع نموده، یعنی رنگ و روی فرش طور دیگه ای شده بود.

حالا خدا نکنه این حالت توی یک فاز منفی قرار بگیره. همون موقع ها که مصرف می کردم می شناختم یک نفر رو که از مصرف شیشه به جایی رسید که مغزش کلا از کار افتاد و برادرش رو به طرز وحشتناکی کشت، دل و روده هاش رو از شکمش بیرون آورد و به سقف پا شوند... (این مورد را مدیر کمپ هم نقل و تایید کرد) یا برخی هاشون خودشون رو از ارتفاع پرت می نمایند...

اثر شیشه توی بدن چقدر می مونه؟

بستگی داره تنها بزنی یا دو عمله باشه (دو عمله یعنی همراه شیشه کراک یا ماده دیگری هم مصرف گردد)، ولی کلا، وقتی معتاد به شیشه می رسه یعنی به صنعتی ها می رسه فاتحه اش خونده است یعنی هر موقع و هر لحظه مواد به دستت برسه می زنی و همین باعث می شه همواره داغون باشی.

از دکتر ها شنیدم که میگن شیشه اکسیژن خون رو زیاد می کنه و آب و مخاط مغز خشک می شه و برای همین مغز کوچک می شه و وظایف خودش رو نمی تونه انجام بده...

شنیدم این جا مورد اعتماد مدیر کمپ هستی. چرا نمیای بیرون از این جا؟

ایشون به من لطف داره. خب نمی تونم بیرون از کمپ باشم. یعنی دوست ندارم بیرون باشم. الان فقط هفته ای یک بار چند ساعتی می رم به مادرم سر می زنم، احوالش رو می پرسم و باز دوباره بر می گردم همین جا توی کمپ.

می ترسی بیرون از کمپ باشی؟

ترس هم باید داشته باشم، اما فضای این جا رو بیشتر دوست دارم. این جا فکرم آزاد تره. بیرون دیگه اون رفقای قدیم رو ندارم و نمی خوام داشته باشم. خیلی هاشون هم یا زندان هستن یا مردن یا باطل شدن! (اعدام شدند). البته گاهی وقت ها کسی من رو شناخته، ولی انکار می کنم و میگم اشتباهی گرفتی. سعی می کنم از اون ماجرا ها فرار کنم. نمی خوام اون آدم باشم.

کدوم خاطره از اون دوران توی ذهنت همواره هست؟

همه اون دوران خاطراتش برام بده و اذیتم می کنه. شاید یکی از اونا، مردن دوستم و شریکم بود. او یک بار که می خواسته به زندان برگرده، 20 گرم شیشه آب بندی می کنه (آب بندی یعنی مواد را می بلعند که پس از ورود به زندان و دفع، آن را توزیع نمایند) که بسته توی زندان قبل از دفع باز می شه و می میره. حدود دوسال قبل این رخ داد و وقتی خبر رو فهمیدم ناراحت شدم. توی آشپزخانه با هم کار می کردیم و هم محله ای هم بودیم. یادش و عاقبت بدش همواره اذیتم می کنه...

وقتی آشپزخانه شیشه داشتی، هیچ وقت به این فکر نکردی که این مواد داره عده ای رو بیچاره می کنه؟

نه واقعا، چون من خودم هم مصرف نماینده بودم. یک سال و نیم سنتی مصرف می کردم و همین قدر هم کراک و شیشه.

ذهنم قفل شده بود به درآمد بیشتر از فراوری شیشه. گاهی برای این که دو سه شب بیدار باشیم مواد می کشیدیم که بتونیم سر کار باشیم. یعنی فقط پول مهم بود و وقتی آمدم این جا دیدم چه جوون ها و خانواده هایی از مواد بیچاره شده اند...

گفت و گویم با او طولانی بود، حرف هایش از زندگی، طعم زندان، ترک مواد و گاهی بازگشت به مواد و این که در این سن و سال، خودش خانواده ای ندارد، حسرت ها، خاطرات گذشته تلخ و لحظه های تنهایی اش، همه حرف هایی بود که من مخاطب اش بودم. میان حرف هایش رعشه و لرزه دهان و لب هایش مدام توجهم را جلب می کرد که شاید این لرزش صورت و دهان، در برابر زلزله ای که مواد به زندگی اش انداخته است، هیچ است...

منبع: فرارو
انتشار: 7 شهریور 1399 بروزرسانی: 4 مهر 1399 گردآورنده: quiz1.ir شناسه مطلب: 13246

به "ماجرای پرز های فرش و دل و روده برادر!" امتیاز دهید

امتیاز دهید:

دیدگاه های مرتبط با "ماجرای پرز های فرش و دل و روده برادر!"

* نظرتان را در مورد این مقاله با ما درمیان بگذارید